دلمشغولی ها
از روز دوشنبه که خبر زلزله رو دادن بابا احسان رفته پیش مادرش. خونه که حسابی خراب شده ولی خدارو شکر خودشون خوبن و آسیبی ندیدن نیکا مدام بهانه بابا احسان رو میگیره. خیلی به بابایی وابسته شده و تا یه روز احسانی رو نبینه بدعنق میشه. دیشب کلی کلافه شده بودم . با هیچ چیز ساکت نمیشد، حتی با وجود مهتاب گلی. ما هم ساعت یازده و نیم راهی پارک شدیم تا شاید کمی آروم بگیره. خوشبختانه به محض بیرون رفتن نیکا آروم شد و توی پارک کلی بازی کرد و بستنی خورد. خونه بابا رو که حسابی بهم میریزه. میره سروقت وسایل خاله. تا گوشی رو میبینه سریع عکسهای گوشی رو یکی یکی رد میکنه و میخنده. میره پشت صندلی و قایم میشه بعد میاد بیرون و داد میزنه: دَل...










